روزی از شهری می گذشتم به گورستان عاشقان رسیدم باورم نمی شد این همه قلب شکسته وجود داشته باشد .به قلبی رسیدم که تازه خاکش کرده بودند برگها را کنار زدم : وای باورم نمی شد این قلب همان کسی بود که یک سال پیش قلب مرا شکسته بود.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:27 توسط شایان
|
اه ای سنگ صبور کاشکی در دل من صبر تو بود کاش میشد که تحمل کنم این مردم را زندگی چیست مگر؟ زندگی زندان است و در ان زنده بودن بی شوق بی شور تهی از پنجره ها خیمه شب بازی ها بس مسخره است......