تبليغاتX
شبهای نیلوفری -

امروزم گذشت ...

این شبا سرم خیلی شلوغ شرمنده که اپ نمیکنم اخه میرم تکیمون غلامی اقام ...

نمی دونین چه حالی می ده ...

امشب کل بچه ها جمع بودن خیلی دلم می خواس پیششون می شستم و خاطرات گذشته ها رو زنده می کردم اما نشد

تا چشم بر میگردوندم کار میریخت رو سرم

اینو بشور اونو بیار اونو ببر

اخرم وقتی داشتن ماست و جمع می کردن همش ریخت رو فرش

منم مجبور شدم همشو با قاشق جمع کنم

وقتی کارم تموم شد رفتم بشینم پیش بچه ها که اونام بلند شدن و رفتن!
خیلی حالم گرفته

الانم امدم خونه دارم میمیرم از خستگی با اجازتون میرم بخوابم

شبه همتو ن خوش

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:43  توسط شایان  |