تبليغاتX
شبهای نیلوفری

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.

به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد.

به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.

به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.

به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چيست؟

اشک از ديدگانش جاري شد و گفت؟ ديوانگيست!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:32  توسط شایان  | 

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .... . نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... 

به خدا دوسش دارم

 

        يا حسين...

 

نمي دانم

   نمي دانم..... چه بود

   نمي دانم..... فرشته بود

   نمي دانم.....عشق بود

   نمي دانم..... چه بود

   مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .

   اين حق من نبود......

   اين آشفتگي آخه مال من نبود.

   آرزويم چیز دگر بود......

   اما افسوس طالعم.نحس بود

   و او شد يك خاطره......

 

   گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم

 

 

                                              وفریادم  فقط سکوت غمم بود!

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:26  توسط شایان  |