تبليغاتX
شبهای نیلوفری
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان  ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:26  توسط شایان  | 

رفافت یه حادثه اس اما جدایی یه قانون است!!!.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:32  توسط شایان  | 

 

زمستون تو راهه

یه فصل سرد دیگه

تو اخر این پاییز دلتنگی سوز زمستونم رو گونه هام میشینه

چشمای گریون و دستای خسته

و کنارش یه جای خالی گنده

که با هیچ چیزی پر نمیشه

خیلی وقتا سعی کردم تا یه جوری پرش کنم

ولی تا حا لا نشد

میدونم واسه چی

چون هیچ چیز نمیتونه جای تو رو پر کنه

هیچ چیز و هیچ کس

منم دارم مثله روزای یخ زمستونی سرد و منجمد میشم

دستام میلرزه

همیشه

تو گرمای تابستون

تو دلتنگیهای پاییز

تو سرمای زمستون و تو گنگی بهار

چرا تو وجودم همه ی فصلها یخی ان؟؟

یه وقتایی می خندم

یه وقتایی شیطونی میکنم

یه وقتایی قهقهه میزنم

اما تو هر لحظه و هر نفس

دلم میخواد با صدای بلندگریه کنم و فریادت بزنم

بگم که بی تو چی ام

به کجا رسیدم

اینجا انتها نیست اما برا من همه جا انتهاست

دوس داشتم وقتی دستام از سرما میلرزید

تو دستای تو گرما می گرفت

دوس داشتم وقتی اشکام رو صورتم سر می خورد

قبل اینکه بریزه پایین با دستای تو پاک میشد

دوس داشتم وقتی از وحشت روزا تنم میلرزید

بین دستای تو اروم میگرفتم

خیلی چیزا دوس داشتم

خیلی چیزا

ولی الان فقط یه چیزی رو دوس دارم

فقط یه چیز

کاش بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:27  توسط شایان  |