به نام خدا
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پسری بود که توی این دنیا هیچکس غیر یه دختر مهربون که حرفهاشو درک میکرد نداشت توی این دنیا بزرگ فقط دختره دوستش داشت پسره قصه ی ما هم
خیلی دختر قصمونو دوست داشت با هم عهد بسته بودند که غیر هم با کسی دیگه ازدواج نکنند با آرزوههایی که داشتند با هم زندگی میکردندبرای هم نامه های عاشقونه مینوشتند حرفهای قشنگ میزدندبرای هم هدیه میگرفتند خلاصه عاشق هم بودندالبته عشق آنها پاک و مقدس بودراستی نگفته بودم که دختر قصه ی ما مریض بود یک نوع مریضی خونی که زیاد مهم نبود تا اینکه یک روز بهاری که هوا هم خیلی سرد بود پسرک مریض شود. میگفت که زیاد مهم نیست سرماخوردم ولی دخترک آنرا راهی کردبه دکتر رفت و دکتر هم براش آزمایش خون نوشت
پسرک چند روز بعد رفت آزمایش را داد تا اینکه یه صبح بهاری قشنگ رفت جوابش را بگیره آن روز داشت بارون می آمد رفت و نشست تا نوبتش بشه نمی دونست که چرا امروز اینقدر دلهره داره وقتی نوبتش شود رفت تو قلبش تند می زد نشست دکتر جواب آزمایش را گرفت و خواند به پسرک یه نگاه انداخت گفت:توی فامیلاتون کسی هست که کم خونی داشته باشه پسرک یکه خورد از آونی که می ترسیدالان داره به سراغش می آیدگفت: آره دکتر بلافاصله حرفش را ادامه داد بدون هیچ گونه مقدمه چینی بهش گفت: تو هم دچار کم خونی هستی.پسرک یک آن بغضش گرفت می خواست گریه کنه فریاد بزنه ولی نمی تونست آرزو میکرد که الان دخترک اینجا بود سر روی شانش می زاشتو زار زار گریه میکرد دکتر داشت درباره بیماری صحبت میکرد ولی پسرک به دکتر نگاه میکرد ولی حواسش اصلا نبود انگار کر شده بود داشت خاطراتشون را باهم مرور میکرددکتر که وضع پسرک رادید فکر کرد پسرک از بیماری ترسیده پس پسرکودلداری میداد پسرک حرف دکتر را قطع کرد پرسید:این بیماری خوب نمی شه دکتر خندید وگفت شما بیمار نیستی فقط باید در موقع ازدواج مراقب باشی که با دختری که بیماری شما رو داره
ازدواج نکنی وگر نه شما دردی نداری.پسرک تو دلش گفت: درد من فقط همینه .پسرک ماتو مبهوت رفت بیرون تا دواهاش رو بگیره دوستش که بیرون منتظرش بود قیافش را دید ازش
پرسید پسرک همه چیز را گفت دوستش هم داشت دلداریش می داد میگفت که اتفاقی نیافتاده شما میتونید با هم ازدواج کنید بچه مشکلی را ایجاد نمیکنه پسرک هنوز نمیتونست بغضش را بشکنه وگریه کنه نمیدونست که چه جوری به دخترک بگه.آیا دخترک که عاشق بچه بود قبول میکنه که باهاش ازدواج کنه یاد عهدشون افتاد نمی دونست چه کار کنه نظر شما چیه به نظر شمامیتونندازدواج کنند یا
نميدونم چرا زندگی ما آدمها اينجوری شده . چرا ما آدمها همه چيزمون مادی شده . چرا همه چيز رو پول و ثروت ميبينيم . پس معنويت کجاست ؟؟؟ پس عشق کوش ؟؟؟ چهره واقعي من کودوم يکی از اين نقاب هاست ؟؟؟ ((مهر)) تو کودوم يکی از اين کوچه ها جا مونده ؟؟؟ بخشش خودشو کجا پنهان کرده ؟؟؟ چرا همه جا بوی خفگی ميده . معرفت رو يکی به من نشون بده . يکی بگه خدا کجاست ! اصلاً من کوشم !!!
يکی خودم رو به خودم نشون بده .يکی بهم ميگه سره کودوم پيچ از راه منحرف شدم ؟
اگه کسی بيفته تو درّه نميتونه بياد بيرون ؟
چرا ميتونه
پس بيا بريم به دنبال عشق ، بريم کمال رو پيدا کنيم ، بايد نقابها رو بر داريم ، مهر رو بايد از کوچه های تاريک بکشيم بيرون ، بخشش رو بايد پيدا کنيم ، معرفت همین جاست ، خدا رو بايد تو وجود خودمون پيدا کنيم . بايد حرکت کرد ، بايد احيا شد ، بايد لطيف شد .
)) چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد))
به نام خدا
من یه قطره ام . جزیی از این دریای بزرگ ، نمی دونم می تونی حسش کنی جزیی از دریا بودن چه حسی داره یا نه . جزیی از دریا بودن یعنی خودت هم خدایی هم بنده ، یعنی تو جزیی از بزرگترین کل هستی که وجود داره هستی . قطره ها با حلقه عشق به هم وصل می شوند و می شه دریا .
دریایی که هیچی نمی تونه در برابرش ایستادگی کنه . خیلی از دریا حرف می زنند ، از سخاوتش ، از محبتش ، ولی من همیشه به این فکر می کنم که چی شد به اینجا رسیدم . چی شد که می تونم با غرور فریاد بزنم که من دریام . می تونی عظمتش رو درک کنی . حتما می تونی .
دريا يه دنيای بی کرانه بدون حد و مرز ، نه اصلاً اغراق نمي کنم جزی از دريا بودن برايه من يه فرصت ، يه فرصت براي اينکه عشق رو درک کنم . عشق بزرگترين محبت هستی ، هيچی جز عشق نميتونه دريا رو بسازه دريا سراسر عشق .
دوباره مي خوام يه کم به عقب بر گردم و برات از اينجا اومدنم بگم . من يه قطره بودم که گاهی روي گلها مي نشستم و گاهی هم روي يه جويباره باريک سر گردان بودم . و همان جوری به راه خودم ادامه مي دادم . ولی بايد يه انقلاب بزرگی در خودم به وجود مي آوردم . قطرها دنياي عجيبی دارند . بعضی هاشون هميشه در حال جستجو و بعضی هاشون هميشه آروم و ساکت در حال جريان . منم در حال جستجو بودم . جستجوي يه چيزه بزرگتر . يه چيزی که بتونه اون انقلاب رو در من اينجاد کنه .
همه چی خوب و ايده ال بود ولی من رو راضی نمي کرد . توي دنياي قطرها يه افسانه وجود داشت به نام دريا . هيچ کس درست و حسابی نمي دونست دريا چيه و هر کس هم که ميخواست تعريف کنه فايده نداشت . تا وقتی خودت دريا نباشی نمي تونی حسش کنی . ولی فقط يه راه براي رسيدن به اين افسانه وجود داشت و اونم چيزی نبود جز باران .
باران واسه ما قطرها يه جور نقطه حرکت بود . يه شروع بود ، براي دريا شدن . من تاحالا باران را نديده بودم . اما تعريفش رو خيلی شنيده بودم . ولی باران هم تعريف درستی نداشت چون تا باران هم نباشی يا باهاش همراه نشی نمي تونی درکش کنی . ((پس فقط تو که بارانی ميتونی بفهمی من چی ميگم))
هر شب خوابش رو ميديدم . ولی آرزوم بود که يه روز تويه دنياي واقعيم باران رو ميديدم .
عمر ما قطره ها توي جویبار ها و ... کم بود و تنها راه جاودانه شدن دريا بود .
ميگفتن فقط بعضی از قطرها توي عمرشون باران رو ديدن . بعضی ها عمرشون تموم مي شد و هيچ چيز از باران و دريا نميفهميدن .
تا اينکه بالاخره يه شب به آرزوم رسيدم . اولش صداش به گوشم رسيد . صدایی که تمام وجودت رو تسخير مي کنه يه آواي هماهنگ بود که چيزی رو تو يه گوشت زمزمه مي کرد .
من تمام زيبایی ها رو با آبی مي سنجم و مي تونم به جرأت بگم باران آبی ترين موجودی بود که در عمرم ديده بودم . باران چيزی جز عشق و محبّت نبود . باران باعث جاری شدن من شد . باران شهامت اين رو به من داد که مي تونم بزرگتر از این باشم که هستم . واقعيتش اين بود که باران من رو به خودم نشون داد . باعث شد که خودم و شايد بهتر بگم عظمت خودم رو بيشتر بفهمم .
باران سراسر سخاوت بود مي باريد بدون اين که فکر کنه قطره هاش رو سر کی ميباره ، فقیر ، ثروتمند . هيچ کس از عشقش بی نصيب نبود . باران فقط با عشق مي باريد بدون توقع. باران عشق رو به من نشون داد و باعث شد که من تو زندگيم به چيزاي بزرگتر فکر کنم . از همون لحظه ديدن باران بود که من جستجو رو شروع کردم . توي راه جستجو تنها صداي نوازش بخش اون بود که به من اميد مي بخشيد
تمام راه رو به اين اميد مي رفتم که بتونم يه باره ديگه او و عشقش رو که موقع باريدن باران تمام وجودم رو گرفته بود حسش کنم .
باران رو دوست دارم چون به من زندگی بخشيد . به من راه جاودانه شدن رو نشون داد . باران بزرگترين درس زندگی رو به من داد ، اونم درس عشق بود .
وقتی به دريا رسيدم سراسر شوق بودم ، من با دريا يکی بودم چون قطره دريا بود و دريا قطره . دريا آينه ای از عظمت خودم بود من ، قطره ، جزی از اين بي کران بودم و اين جز با عشق و سخاوّت باران هرگز ممکن نبود .

خیلی وقته حس نوشتن ندارم . ولی الان یاد بار آخری که با هم صحبت کردیم افتادم و تصمیم گرفتم بنویسم.
هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر هر دوتامون بغضامون رو نگه داشتیم تا نترک ولی نشد آخر سر هم مجبور شدیم گریه کنیم . تازه چقدر هر دوتامون سعی داشتیم جلوی خودمون رو بگیریم ولی نمی شد . الان که دارم می نویسم نوشته هام با اشکام همراه شدن . چه لحظه های نابی بود . چه زود گذشت . آره یه ماه گذشت انگار همین دیروز بود . چه قولهایی به هم دادیم . قول دادیم همدیگر رو فراموش نکنیم . قول دادیم برای هم دعا کنیم . قول دادیم تو قلب هم باشیم تا ابد . قول دادیم .....
بارانم همیشه احساست می کنم . هیچ وقت فکر اینک نیستی یا برام دعا نمی کنی رو نمی کنم ، اصلا نمی تونم فکر کنم . اگه یه روزی تو دیگه برام دعا نکنی ، بدترین روز زندگی من . پس قول بده هر موقع این متن رو خوندی همون لحظه مثل همیشه برام دعا کنی
صدای من تا رسیدن به تو هزار بار می شکند . تو صدایم می کنی و تمام فاصله ها به هم سنجاق می شوند . و من می ترسم چون می دانم می روی و مثل همیشه منتظر جوابم نمی مانی . می دانم می روی و چیزی که بین من و تو می ماند یک خاطره است و دعا . می روی و فقط عشقمان در قلبهایمان جریان خواهد داشت . تو می روی و تنها باران عشق است که از دعاهای تو بر سرم می ریزد .
من می روم و فقط دل و قلب دریایی من است که برای تو می ماند ، دلی که همیشه به یاد توست و بهترینها را برای تو می خواهد و قلبی که همیشه به یاد و خاطر تو ......

ای دوست :
اگر ميدانستم که در پس هر خنده ای گريه ای وجود دارد ، هرگز نمي خنديدم .
و اگر ميدانستم که در پس هر سلامی ، خداحافظی هست هرگز سلام نمي کردم .
و اگر ميدانستم در پس هر آشنای جدایی وجود دارد ، هرگز آشنايت نمي شدم .
و حالا که خنديدمت ، سلامت کردم ، و آشنايت شدم ،
دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد .


مجموعه اي از زيباترين عکس هاي عشق يعني..
اين بخش روزانه با ده عکس به روز مي شود
_______________________________
رنج «تلخ» است ولی وقتی به تنهایی میکشیم تا دوست را به یاری نخوانیم برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا میکند. طعم توفیق را میچشاند...
| |||||